تبليغاتX
صدای پای آب
صدای پای آب

هوالطیف

بخشی از کتیبه حقوق بشر کوروش کبیر :

هنگامی که من به آرامی وارد بابل شدم . درمیان هلهله و شادی مردم بر تخت سلطنت نشستم . سپاه بی شمار من در کمال آرامش و نظم بسوی قلب بابل حرکت کرد . من نگذاشتم هیچکس در این سرزمین دست به ارعاب و تجاوز بزند من برده داری را برانداختم و به بدبختی ها پایان دادم و از آن پس مردم به آزادی رسیدند.

 

نقاشی زیر رو از تصویر خیالی کورش کبیر (بر گرفته از نقش موجود در پاسارگاد) کشیدم امیدوارم مورد پسند شما ایرانیان سر بلند باشد .

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 2:39 PM  توسط علیرضا | 

به نام نقش بند صفحه ی خاک

 

  ای دل! چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها ؟

                                                              زان سوی او، چندان وفا، زین سـوی تو، چــندیـــن جــــفا

 

  زان سوی او ،چندین کرم، زین سو خلاف و بیش و کم

                                                              زان سوی او، چندان نعم، زین سوی تو چــنـــدیــن خـــطا

 

  زین سوی تو، چندین حسد، چندین خلاف و ظن بد

                                                              زان سوی او، چندان کشش، چندان چشش، چندان عطا

 

  چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود؟

                                                              چــنــدیـن کشــش از بــهـر چـه تـا دررســی در اولــــیــــا؟

 

  از بد پشیمان می شوی، الله گویان می شوی

                                                              آن دم تــــــرا او مــــی کـــشــد، تـا وارهــــانــد مـــر تــــــرا

 

  از جرم ترسان می شوی، وز چاره پرسان می شوی

                                                               آن لــــحــظــه ترســانــنده را با خود نمی بـیـنـی چـــــرا؟

 

  این سو کشان سوی خوشان، وان سو کشان با ناخوشان

                                                               یا بــگــذرد یا بــشــکـــنــد کشــــتــــی دریــن گـردابـــهـــا

 

 

   (غزلیات شمس تبریزی )

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 8:0 PM  توسط علیرضا | 

 

به نام نقش بند صفحه ی خاک

 

 

یکــی مــال مردم به تلبـیـس خـورد                    چـــو بــر خـاست لعنت بر ابلیس کرد

چـــنین گفـتـش ابـلیـس انـدر رهی                    کــه هـــرگــز نــدیــدم چـــنین ابلهی

تـــرا با مـن سـت ای فـلان آشـتـی                    بــه جـــنــگــم چــرا گردن افراشتی؟

دریــغ ســت فرمـوده ی دیـو زشـت                     کــه دست ملک بر تو خواهد نوشت

روا  داری  از  جــهــل  و نـابـاکــیــت                    کــه پــاکـان نـویــسـنـد نـاپـاکــــیــت

طریقی به دست آر و صلحی بجوی                     شــفـیـعـی برانــگـیـز و عذری بگوی

که یک لحظه صــورت نـبـنـدد امــان                     چــو پـــیــمــانـه پـر شـد به دور زمان

و گــر دســت قـدرت نـداری بـه کـار                     چــو بــیــچارگــان دســت زاری بــرآر

گـــرت رفــت از انـدازه بـیـرون بــدی                     چــو گــفـتـی که بد رفت نیک آمدی

فــــراشـو چــو بـیـنــی در صــلح باز                     کـه نــاگـــه در تــوبــه گــــردد فـــراز

مـــرو  زیـر بار  گـــنـــه  ای  پـــسـر                     کـه حـــمــال عــاجــز بـــود در سـفر

پـــی نــیــکـمـردان بـبـاید شـتـافت                     که هرک این سعادت طلب کرد یافت

ولــیـکــن تــو دنـبـال دیــو خـســی                     نــدانم که در صالحان چون رســـی؟

پــیــمـبـر کــسـی را شفاعتگرست                     کــه بــر جاده ی شــرع پـیـغمبرست

ره راســـت رو تا بــه مـنــزل رسـی                     تــــو بر ره نــه ای زیـن قبـل واپسی

 

 

                                                                                      (سعدی ، بوستان)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 7:5 PM  توسط علیرضا | 

هوالطیف

می بینم صورتمو تو آینه

بالبی خسته میپرسم از خودم

این غریبه کیه از من چی میخواد

اون به من یا من به اون خیره شدم

باورم نمیشه هر چی می بینم

چشامو یه لحظه رو هم میزارم

به خودم میگم که این صورتکه

میتونم از صورتم ورش دارم

میکشم دستموروی صورتم

هرچی باید بدونم دستم میگه

منو توی آینه نشون میده

میگه این تویی نه هیچ کس دیگه

جای پاهای تموم قصه ها

رنگ غربت تو تموم لحظه ها

اون به روی صورتت تابدونی

حالا امروز چی ازت مونده به جا .

آینه میگه توهمونی که یه روز

می خواستی خورشیدو بادست بگیری

ولی امروز شهر شب خونه ات شده

گاهی بی صدا توقلبت می میری

میشکنم آینه رو تا دوباره

نخواد از گذشته ها حرف بزنه

آینه می شکنه هزار تیکه میشه

اما باز تو هر تکه اش عکس منه

عکسا با دهن کجی بهم میگن

چشم امیدو ببر از آسمون

روزا با هم دیگه فرقی ندارن

بوی کهنه گی میدن تمومشون...

صورت

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 1:52 PM  توسط علیرضا | 

به نام کردگار هفت افلاک که پیدا کرد عالم از کفی خاک

 

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان را تبریک عرض می کنم

 

رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد، عكس تنهايي خود را در آب،
آب در حوض نبود،
ماهيان مي‌گفتند:
«هيچ تقصير درختان نيست.»
ظهر دم كرده ي تابستان بود،
پسر روشن آب، لب پاشويه نشست.
و عقاب خورشيد، آمد او را به هوا برد كه برد.

به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.

ولي آن نور درشت،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي‌آمد دل او، پشت چين‌هاي تغافل مي‌زد،
چشم ما بود.

روزني بود به اقرار بهشت.
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن
و بگو ماهي‌ها، حوضشان بي آب است.»

باد مي‌رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا مي‌رفتم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 5:28 PM  توسط علیرضا | 

هوالطیف

بعد از یک مدت طـــــــــولانـــــــی که تو این مدت مشغول خواندن درس هایم برای کنکور بودم تصمیم گرفتم آپ کنم :

ایران سرزمینی با تمدن 7هزار ساله

حدود هفت هزار سال پیش ، تمدنهایی در جلگه های مرکزی ایران در حال شکل گرفتن بود . در مورد این تمدن ها اطلاعات زیادی در دست نیست . باستان شناسان توانسته اند آثار شگفت انگیزی از این تمدن ها را در تپه های باستانی سیلک (نزدیک کاشان )، مارلیک (جنوب گیلان ) و حسنلو (جنوب دریاچه ی ارومیه ) و همچنین شهر سوخته در استان سیستان و بلوچستان بیابند .

اخیرا زیگورات (معبد ) عظیمی به همراه اشیایی سنگی در نزدیکی جیرفت در استان کرمان کشف شده است . باستان شناسان با تحقیق بر روی این گونه آثار حدس می زنند که هزاران سال پیش در جیرفت تمدنی بسیارغنی ، برابر و حتی برجسته تر از قدیمی ترین تمدن های شناخته شده در جهان(یعنی تمدن سومر ) شکوفا بوده است .

شاید با ادامه اکتشافات و تحقیق بر روی این آثار، باستان شناسان به این نتیجه برسیند که پس از این بجای بین النهرین عراق باید ایران را مهد تمدن جهان نامید ...........

نقشه امپراطوری عظیم ایران در زمان داریوش کبیر  

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 5:35 PM  توسط علیرضا | 

هو الرزآق

می دونید این عکس چیه؟

 

                                          

 

 

این یک محیط کشت باکتریایی است و این باکتری که در این محیط کشت داده شده (اشریشیا کولی)  E.coliاست که یکی از باکتری های فلورنورمال روده است. محیط کشتی که این باکتری را در آن کشت داده شده محیط EMB است. این محیط به رنگ قرمز جگری است و باکتری E.coli کشت داده شده در آن ، باعث تغییر رنگ این محیط شده. کلنی باکتری هم در این محیط ، به رنگ بنفش با جلای سبز فلزی است. اطلاعات رو حال کردین؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11:53 PM  توسط علیرضا | 

به نام خدا

يک دلار و هشتاد و هفت سنت! تمام پولش همین بود و شصت سنت آن پول خورده هایی بود که با چانه زدن از بقال و سبزی فروش جمع کرده بود. این دفعه ی سوم بود که دلا پول هایش را می شمرد! فردا هم روز عید بود او بعضی اوقات بر روی نیمکت کهنه ای می نشست و زار زار گریه میکرد. او به خوبی پی برده بود که زندگی معجون درد آوری است که لبخند هایی زود گذر دارد. خانه ی مناسبی نداشتند ولی به خانه ی گدایان هم شباهتی نداشت. هر وقت که آقای جیم به خانه می آمد و به اتاقش در طبقه ی با لایی می رسید جیم نامیده می شد و در کنار خانم جیم همان دلا جای میگرفت. دلا گریه اش تمام شد و به کنار پنچره آمد باخود فکر کرد فرداروز عید خواهد بود و من برای خرید هدیه ی جیم فقط یک دلار هشتاد و هفت سنت دارم یک هدیه ی زیبا که لا یق جیم باشد. ناگهان از جلوی پنجره به جلوی آینه آمد رنگ از چهره اش برای چند ثانیه پرید به سرعت موهای بلندش را که به زیر زانوانش می رسید به جلوی سینه اش ریخت. جیم دو چیز داشت که خودش و دلا به آن دو می بالیدن. یکی ساعت جیبی طلایی بود که از پدرش به ارث رسیده بود و دیگری مو های دلا بود که چون آبشاری طلایی رنگ میدرخشید. دلا موهای خود را به صورت ماهرانه ای روی سرش جمع کرد ، دوقطره اشک از گونه هایش لغزید و به روی قالی فرسوده ی قرمز رنگ افتاد بلوز کهنه ی قهوه ای اش را پوشید و کلاه خود را بر سر گذاشت و با عجله از در خارج شد. مدتی بعد جلوی آرایشگاهی ایستاد روی شیشه ی آرایشگاه نوشته شده بود همه رقم موی مصنوعی موجود است. داخل آرایشگاه شد و به پیرزنی که مسئول آرایشگاه بود گفت موی مرا می خرید؟ پیرزن جواب داد: آری کلاهت را بردار و بعد از زیروروکردن موهای دلا گفت (بیست دلار) چشمان دلا از خوشحالی برقی زد و گفت حاضرم، عجله کنید. بعد از اینکه کارش در آرایشگاه به اتمام رسید مدت زیادی مغازه ها را گشت و هدیه ای در خور جیم یافت آن زنجیر ساده ای از طلای سفید بود، پس از چانه زدن آن را به بیست دلار خرید و به خانه باز گشت. جیم دیگر با داشتن چنین زنجیری همیشه جویای وقت خواهد بود، چون گاهی اوقات به علت تسمه ی چرمی کهنه ای که به جای زنجیر به ساعتش بسته بود یواشکی به آن نگاه می کرد. دلا زنجیر را در دست گرفت و به سمت میز رفت و روی صندلی نشست جیم پس از چند دقیقه به خانه باز گشت و در را پشت سر خود بست جیم مات و مبهوت به دلانگاه می کرد. دلا گفت:جیم موهایم را زدم و آنها را برای خرید عیدی خوبی برای تو فروختم. جیم مثل اینکه هنوز هم به این حقیقت آشکار پی نبرده باشد پرسید: مو هایت را زدی؟ دلا جواب داد: آنها را زدم و فروختم. جیم نا گهان به خودش آمد، بسته ای را از جیب پالتویش بیرون آورد و به روی میز گذاشت و گفت: اگر کادویم را باز کنی علت تعجب اولیه ی مرا درک خواهی کرد. دلا هنگامی که کادو را باز کرد فریاد از خوشحالی بر کشید و سپس ماتمی گرفت و شیونی به پا کرد به گونه ای بود که جیم از عهده ی دلداری اش بر نمی آمد زیرا روی میز شانه ای بود که مدت ها آنرا آرزو کرده بود شانه ای گران بها با دور های جواهر نشان شانه ای بود که سالیان دراز فقط به دیدارشان پشت ویترین مغازه دلخوش بود و هر گز تصور نمی کرد که مالک آنها شود اکنون آنها از آن او بود اما موهایی نداشت که با آن زیور گران بها موهای خود را بیاراید.بعد رو به سوی جیم کرد و با لبخندی گفت موهایم زود بلند میشه، سپس هدیه ی خود را به جیم داد جیم بعد از گرفتن هدیه دیگر نمی توانست سرپا بایستد.پس خود را به روی صندلی انداخت و خندید و به دلا گفت دلای عزیزم بیا عیدی هایمان را مدتی نگه داریم اینها به قدری زیبا هستند که به این زودی نباید استفاده کنیم من هم ساعتم را فروختم و شانه را برای تو خریدم...................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 3:16 PM  توسط علیرضا | 

به نام کردگار هفت افلاک که پیدا کرد عالم از کفی خاک 

صبح بود خورشید از بالای کوه به دشت نگاه میکرد من در حال قدم زدن روی چمن های مرطوب دشت بودم .در آن هنگام بادی را حس کردم که خبری داشت ٬ خبری از بهاری زیبا

من درختی دیدم باعظمت٬  آب زلالی دیدم که در جویی روان بود و شکوفه های درخت را حمل می کرد

من پرندگانی دیدم که با صدایی زیبا آمدن عید را نو مید می دادند

زندگی هفت سین نوروز است

پهنه ی چشمانم جولانگاه تو باد٬ ای دشت سر سبز

من گلبرگ جوانی دیدم که سنگینی زنبور را انتظار می کشید

لاله ای دیدم لبخند میزد به دشت

بادی را حس کردم که بوی تازگی خاک را با خود آمیخته بود

سپیده دم اول نوروز٬ چه زیباست

خوشا به حال دشت که دوستی چون آفتاب دلنشین دارد 

خوشا به حال تنها شوکوفه ی بالای درخت که خود را تا عرش با لا کشیده و اولین  نظاره گر خورشید است

کوهی رادیدم  که دیگر سنگینی برف را تحمل نمی کرد٬ او می دانست که عید نزدیک است

و با تمام وجودم زیبایی بهار را حس کردم ٬ بهار عمرتان بی خزان باد.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 8:45 PM  توسط علیرضا | 

به نام خدا وند جان و خرد

 جاده و اسب مهیاست٬ بیا تا برویم

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم

ایستاده ست به تفسیر قیا مت زینب

آن سوی واقعه پیداست٬ بیا تا برویم

خاک ــ در خون خدا ــ می شکفد می بالد

آسمان٬ غرق تماشاست بیا تا برویم

تیغ ــ در معرکه ــ می افتد و بر می خیزد

رقص شمشیر چه زیباست٬ بیا تا برویم

از سراشیبی تردید اگر بر گردیم

عرش٬ زیر قدم ماست بیا تا برویم

دست عباس٬ به خونخاهی آب آمده است

آتش معرکه بر پاست بیا تا برویم

زره از موج بپوشیم و ردا از طوفان

راه ما٬ از دل دریاست بیا تا برویم

کاش٬ ای کاش!  که دنیای عطش می فهمید

آب٬ مهریه ی زهراست بیا تا برویم

چیزی از راه نمانده ست چرا بر گردیم

آخر راه٬ همین جاست بیا تا برویم

فرصتی باشد اگر ــ باز درین آمد و رفت ــ

تا همین امشب و فرداست بیا تا برویم 

 

  ابوالقاسم حسینجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 10:8 PM  توسط علیرضا |